محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
8
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
روزم همه شد شام و نيامد سحرى مست * با او چه توان كرد كه مخمور شبانه است اين شكوه ز بخت است و ز دورى نه ز دلدار * كو در همه آفاق باخلاق يگانه است گر چشم سوى گوشهنشينان نكند باز * بدعهدى از او نيست كه از دور زمانه است اين سخت كمانى هم اگر زان خم ابروست * بر تير قضا هم دل درويش نشانه است بگشاى ميان بهر كنارم كه به مويت * گر هيچ صفى يكسر موئى به ميانه است از رنج مگو با من شوريده كه دانى * ديدن نتوانم كه به گيسوى تو شانه است تو سوسن آزادى و من پيش تو خاموش * اين نيست زبان كآتش عشقم به زبانه است رفتيم و رسيديم ز هر بحر بساحل * غير از يم عشق تو كه بيرون ز كرانه است چون چنگ خروشد دلم اندر سر پيرى * كان تازهجوانش بنوازد كه چغانه است [ از حسرت لعلى كه در او آب حياتست ] از حسرت لعلى كه در او آب حياتست * مرديم و بسى عقل در اين واقعه ماتست بر چشمهء حيوان دلم از زلف تو پى برد * با لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست